| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
هوالجمیل
گزارش کوه پیمایی ۷/۷/۹۶ اولین جمعه پاییز...
ساعت ۶ و نیم صبج توو میدون درکه بودم و حرکت کردم به سمت کوهستان،
برخلاف هفته های قبل، صبح زود خیلی
خلوت بود از جا پارک ماشین ها مشخص بود که این خلوتی
می توونست به دلیل تعطیلی ها و مسافرت جماعت باشه!
مسیرهای عبور و گذرگاه ها هم نسبتا” خلوت و کم جمعیت بود.
هوا هم که عالی، تمیز و خنک...

کم کم غروب واقعه از راه می رسید
یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید
این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود
آتش میان سینه ی او شعله می کشید
راهی نمانده بود برایش به غیر صبر
باید دل از عزیز سفر کرده می برید
مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش
قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید
آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد
باید حماسه پشت حماسه می آفرید
به آتش میکشم آخر زبان سربهزیرم را
به توفان میسپارم آسمانهای اسیرم را
منم من، گردبادی خستهام، زندانی خویشم
بگیرید آی مردم دستهای ناگزیرم را
تمام عمر باقی ماندهاش را گریه خواهد کرد
اگر توفان بخواند خندههای دور و دیرم را
درختان گردبادی رو به خورشیدند، از آن دم
که خواندم در مسیر باد، اندوه غدیرم را
شبی اندوه تابان علی (ع) از چاه بیرون شد
شبی سیراب دیدم جان سر تا پا کویرم را

یاران گل لبخند ز هر سو بفشانید
بر خاک قدمهای محمّد بنشانید
تا عیـدی خـود را ز محمّـد بستانید
